أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
151
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
عالم آن « 1 » دروغ او را پيدا كرد ، و او را در پيش آدم شرمسار و رسوا كرد « 2 » ، « إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ . » سيم « 3 » چون آيت عذاب آمدى به نزديك رسول صلع « 4 » ، منافقان بگريستندى تا رسول « 5 » را « 6 » ايمان ايشان باور شدى « 7 » . ملك تعالى « 8 » دروغ ايشان را پيدا كرد ، و « 9 » پيش رسول « 10 » شرمسار و رسوا « 11 » كرد ، « قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ . » و از اينجا بود كى مصطفى صلع « 12 » گفت : « المنافق يملك عينه و المؤمن يملك قلبه . » « 13 » چشم منافق تحت اختيار و فرمان « 14 » او باشد . تا هرگاه كى خواهد بگريد و دل مؤمن تحت اختيار او باشد ، تا هرگه كى خواهد بگرود . چهارم برادران يوسف گفتند كى : يوسف را گرگ بخورد و بگريستند تا يعقوب را باور شد ، ملك تعالى آن « 15 » دروغ ايشان را پيدا كرد ، و عاقبت در پيش پدرشان « 16 » شرمسار و رسوا « 17 » كرد « 18 » . « وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً . » حكايت : مردى در نزديك « 19 » يحيى اكثم « 20 » رفت و بر خصم خود « 21 » دعوى كرد . آن خصم او در گريه آمد و گفت : بر من ظلم مىكند . اهل مجلس را برو « 22 » رحمت آمد ، گفتند : راست مىگويد « 23 » ، مظلومست كى بس به درد مىگريد . قاضى گفت : گريستن دليل مظلومى نباشد « 24 » ، كى برادران يوسف در پيش پدر بسبب يوسف « 25 » گريان شدند ، و لكن ظالم بودند « 26 » . و از « 27 » ظلم ايشان يكى آن بود ، كه چون يوسف را در چاه افگندند بزغالهاى
--> ( 1 ) - اين ( 2 ) - شرمسار كرد و رسوا شد ( 3 ) - سوم ( 4 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 5 ) - عليه الصلاة و السلم ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - كردى ( 8 ) - + و تقدس ( 9 ) - + ايشان را ( 10 ) - + صلى اللّه عليه و سلم ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 13 ) - + يعنى ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - پدر و برادر ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - گشتند ( 19 ) - پيش ( 20 ) - بواحتم ( 21 ) - خويش ( 22 ) - بر وى ( 23 ) - مىگويى و گفتند يا قاضى اين مرد ( 24 ) - نيست ( 25 ) - « پيش پدر بسبب يوسف » ندارد ( 26 ) - ظالمان بدند قصه ( 27 ) - آن